ولایت فقیه

بسم الله الرحم الرحیم و ایاه نستعین انه خیرناصر و معین

بحث ولایت فقیه ، یک بحثی است که هم اجتماعی ، هم اعتقادی است چون جنبه ولایت یا سرپرستی یک مسئله ایست که جامعه از آن ناگزیر است یعنی اولین قسمت بحث را که می کنیم روی این است که کسی که ولایت فقیه را قبول ندارد آیا اصل ولایت را قبول ندارد یا یک ولایتی را می پذیرد اما این را برای فقیه نمی پذیرد پس بحث اول در این است که آیا ولایت امری اجتناب پذیر است یا نه ؟

معنی ولایت یعنی اینکه اداره امور یک جامعه به یک سلسله طولی مربوط بشود به قسمی که مجموع این ولایتها به یک ولایت منتهی می شود و از آن ولایت نظم جامعه روبراه شود وقتی می گوئیم ولایتهای طولی نظرمان بازگشت کثرت به وحدت است در امر ولایت . یعنی وقتی به شعب ولایت نظر می کنید کثرت را مشاهده می کنید وقتی ریشه و اساس و مرکز کثرت را پیدا می کنید به یک ولایت میرسید یعنی ولایت در حالیکه متعدد است واحد است و در حالیکه واحد است متعدد است یعنی طولیت معجزه ای که می کند این است که واحد را کثیر و کثیر را واحد می کند وقتی نگاه به شعب می کنی می گویی کثیر و متعدد است وقتی نگاه به اصل می کنی می گویی که این واحد است و این نظم جهانی درست چکیده رابطه کثرت و وحدت است به این ترتیب که وقتی وحدت بر کثرت حاکم شد نظم به وجود می آید همانگی بوجود می آید و نتیجه اش این می شود که خودکامگی ، تعدد مراکز قدرت تفرقه و تشتت و درگیریها حل بشود .

خود انسان در عین حالی که واحد است متکثر است شما با اینکه یک شخصیت هستید و قرآن می گوید . ماجعل الله لرجل من قلبین فی جوفه . خدا برای انسان ۲ قلب ۲ شخصیت ۲ مرکز تصمیم گیری در وجود او و در جوف و نهاد او قرار نداده آن وقت در عین حال شما قوایی متعدد دارید . اما این قوای متعدد چون تحت حکومت واحدند ، تحت ولایت واحدند نظم را در شما ایجاد می کند دست شما به این دلیل با پایتان همکاری می کند که دست شما نمی توانید مستقلا تصمیم بگیرید همان تصمیم گیرند دست تصمیم گیرنده پا و چشم و گوش و زبان و همه چیز شماست پس شما ۵ انگشت دارید اما به این دلیل این ۵ انگشت با هم همکاری می کنند که مرکز تصمیم گیری در آنها یکی است یعنی در وجود انسان ولایتی برای قسمت آگاه برناآگاه ، قلب تو که می فهمد می سنجد ، آزاد است ، آگاه است حکومت دارد بر دست تو که قدرت است اما آگاه نیست دست چه می فهمد دست چه شخصیتی می دهد انگشتها چه شناختی دارند ؟ آنها اگر احساس و ادراکی دارند یک احساس خام است این احساس خامشان را به مرکز تصمیم گیری می دهند و او بر ایشان تفسیر می کند من وقتی دستم را روی این میز می گذارم میز برای من وضع جدیدی را نشان میدهد و دست من به مرکز تصمیم گیری و فهم من یک جریان را نشان می دهد آنکه دست می فهمد خام است یک اطلاع نپخته است فقط یک تجربه است اما این را در طبق اخلاص می گذارد و رد می کند به مرکز شعور من و آن تفسیر می کند که درجه حرارت میز از تو کمتر است و این احساس را می کنی یا این ضربه که می زنی و این صدا را می کند این چوب است گوش من آن را می شنود و فهم آن را تفسیر می کند یعنی قلب انسان ولایت فقیهی دارد بر اعضای دیگر بقسمی که اعضا اطلاعاتی به این ولایت می دهند درکشان ، فهمشان اطلاعاتشان را در اختیار او می گذارند او تفسیرش می کند .

چشم من اطلاعاتم را می دهد به مرکز تصمیم گیری گوش من تمام حواس من . مجموعش آنجا تنظیم می شود و بعد قسمت آگاه وجود من از این اطلاعاتی که از همین ناآگاهان بدست آورده جهت بمن میدهد و حکم میکند بر دست من بر پای من بر جمیع جوارح و اعضای من پس همانطور که کثرت اینجا مر میگردد به یک وحدت

هشام بن حکم برهمین استدلال بر امامت و ولایت فقیه استدلال می کند در کتاب کافی می گوید . در جلسه درس عمربن عبید رفته بودم شنیده بودم شاگرد زیاد دارد در کفشها جای من شد نشستم وقتی صحبتش را کرد گفتم شیخنا من سؤالی دارم می توانم سؤالم را بکنم ؟ گفت بگو ( بحث در امامت بود ) گفتم . تو چشم داری استاد ؟ گفت چشم دارم این چه سؤالیست ؟ گفت برای چه تو بگو ؟ گفت برای اینکه ببینم گفتم گوش ؟ گفت برای اینکه بشنوم گفتم زبان و پا اینها را سؤال کردم بعد گفتم قلب هم داری ؟ گفت بله برای اینکه آنها را هماهنگ کند گفت اینها که بود آن چه لازم بود ؟ گفت اگر آن نباشد زمام آنها بهم می خورد آنها متلاشی می شوند اساس آن است . گفتم مگر این گوش نیست که می شنود زبان نیست که سخن می گوید آن چه کاره است آن چه ضرورتی دارد گفت همه اش آن است که بین چشم و گوش هماهنگی می کند و در یک جریان معنا دار و روشن هدایت می کند . از او سؤال کردم چطور هست تو برای اداره یک انسان قلبی را لازم می بینی که حکومت بکند بر چشم و گوش و زبان و سایر اعضا اما در یک جامعه نیاز به امام نداشته باشند ؟ سر لشگر لازم داری رئیس شهربانی لازم داری شهردار لازم داری ، همه عضو از اعضا حکومتی را لازم داری ، آن کسی که آن همه را به هم هماهنگ کند یکی کند و بر همه ناظر و حاکم باشد چرا وجود نداشته باشد ؟ از همان روز نخست یافته بودند شاگردان ائمه ما که موضع ولایت فقیه کجاست و آن را قلب است می دیدند و اینکه امام را قلب امت می خوانند مطلب جدیدی نیست مطلب جاریی بوده در عصرهای گذشته و مدتها بوده این مطلب کهنه شده دقیقا امت امامت را از روی وجود خود انسان اثبات میکرده و از اینکه بتواند کثرت تصمیم گیری را به وحدت تبدیل کند . نظر هشام این است که می گوید در وجود انسان بخش آگاه حکومت می کند بر بخش ناآگاه . قلب که تصمیم می گیرد ( نه قلبی که تلمبه خون است تلمبه خون چیز دیگریست مرکز تصمیم گیری و معرفت چیز دیگری ) می گوید این مرکز تصمیم گیری توست که با حکومتش ، ولایتش بر جمع اعضا تو ، توی متکثر را تبدیل به واحد می کند . یعنی اینجا کثرت است یعنی بر هر قسمت از اینها هر نقطه ای به زیر دست خودش حکومت می کند و در اینجا حاکمهای متعدد هستند ولایتهای متعدد هستند اما بر میگردد به یک ولایت واحد و چون کثرت به وحدت بر می گردد و از این جهت خودکامگی تعدد مراکز قدرت تفرقه و تشتت در انسان وجود ندارد . انسان مطمئن است که دست او علیه پای او یا علیه چشم او کودتا نمی کند . یک جامعه زمانی جامعه کاملیست که همانطور که یک انسان به تکامل رسیده جامعه به همان شکل به کمال برسد یعنی قسمتهای پایین اطلاعاتشان را در اختیار مرکز قراردهند اما از مرکز کسب تکلیف کنند . رابطه این قلب انسان با انگشتان انسان چگونه است ؟ انگشت هم وظیفه اطلاعاتی دارد برای قلب و مرکز تصمیم گیری هم وظیفه اجرایی . اطلاعاتش را میدهد و تکلیفش را کسب می کند . هر عملی که انگشت انسان انجام می دهد تحت رهبریست یعنی به این دلیل انسان اعمالش سنجیده است که از روی رهبری صورت گیرد . شما اگر نماز خواندید . در حالیکه بیهوش بودید این نماز قبول است یا نه ؟ در حال خواب نماز خواندید این نماز قبول است یا نه ؟

قرائت شما درست . همه جملات را هم درست ادا کردی وضو هم گرفتی همه کار هم کردی اما نماز یعنی چه ؟ نماز یعنی گفتن زبان ؟ یا شنیدن گوش یا خم شدن کمر یا راست شدن دست یا کج شدن پا ؟ این است یا نماز یعنی همین اعمال تحت فرمان قلب انجام گیرد اگر شما همه این کارها را کردی از روی بی حواسی یا همه این کارها را کردی بدون فرمان قلب عبادتت قبول نیست عمل عمل انسانی نیست چرا ؟ چون تحت رهبری نیست یعنی ارزش عمل به این است که درست تحت رهبری و فرماندهی صورت گیرد . کسی که مست است اگر هر چه مال دارد بدهد در راه خدا در حال مستی این چقدر اجر دارد ؟ چرا اجر ندارد ؟ یعنی بخشش یک عمل اقتصادی نیست . آن چیزی که در اسلام مدح شده که بعنوان تصدق هبه کردن و ایثار ، ایثار قبل از اینکه یک عمل اقتصادی باشد یک عمل انسانی است . مستی که آنچه را که دارد میدهد عمل او ایثار است ؟ عمل او یک عمل انسانی است ؟ عمل او قابل تقدیر است ؟ می گوئید نه چون او که نکرده . شما فکر می کنید از اعتبار این پولها چیزی کاسته می شود وقتی در حال مستی بدهی ؟ یا این پولها را بر نمی دارند ؟ بر می دارند و با این هم شکم گرسنه سیر می شود اما چرا این عمل اجر ندارد به جهت اینکه تحت ولایت نیست . تحت فرماندهی نیست یعنی آمده اول فرمانده را معزول کرده بعد عمل انجام داده . آدم مست فرمانده وجودش بیکار است فرمانده وجودش زندانی است یعنی عقلش علیه اش کودتا شده . خانه نشین شده صدایش گرفته شده بعد جای او عادات آمده . عادتش بوده احسان کند در حال مستی احسان می کند . انسان در حال مستی این جو نیست که چاقو می کشد .

می نه اندر هر سری شرمی کند آنچنان را آنچنان تر می کند

کسی که عادتش نماز خواندن است وقتی که مشروبش میدهند می ایستد نماز می خواند همین جور اینقدر می خواند .نماز جعفر طیار می خواند . طول میدهد اگر همیشه سوره قل هو الله می خوانده از برش باشد سوره البقره می خواند . یعنی شدت میدهد به انسان تو همان جریانی که هست یعنی موانع از سر راهش برداشته می شود بطو اتوماتیک همانطور که این کوک شده کوکها باز می شود و عمل می کند از این جهت می گوئیم که همه مالش را هم بدند ارزش ندارد چرا ؟ چون هبر وجودش این کار را نکرده پس ارزش عمل به نیت انسان است و معنی لا عمل الا بالنیه معنی انما الا عمال بالنیات این است . لا عمل الا بالوالایه ، انما الاعمال بالولایه چون نیت است که ولایت دارد بر همه چیز .

اینکه امام در مقایسه ایران و عراق که می جنگند گفت جنگ یکی است اما وقتی با نیت مختلف صورت بگیرد معنای متفاوت دارد و انیگزه است که وضع عمل را روشن می کند ممکن است همین جنگ به یک انگیزه ای بدترین باشد و به انگیزه دیگری بهترین باشد . انگیزه مفسر عمل است و سرنوشت عمل را انگیزه او مشخص می کند و خوب انگیزه درست بر می گردد به ولایت یعنی ارزش جنگ و جهاد به این نیست که با آن چند تا کافر کشته می شود . کافر کشته شدن و ستونی از کفار منهدم شدن اگر تحت ولایت رهبری نباشد عینا مثل بخشش کردنی است که از آدم مست صورت بگیرد مطلق کشته شدن کافر مطرح نیست مطلق تصرف شدن کشور کفر مطرح نیست اسیر شدن عده ای کافر مهم نیست مهم این است که این کار به امر چه کسی صورت می گیرد و کی بر این لشکر حکومت می کند که دارد جهاد می کند . امام صادق ( ع) می گوید . جهاد در رکاب امام جائر مثل خوردن گوشت خنزیر است . خود این جهاد ، جهاد عالیترین ، جهاد که بهترین با فضیلت ترین و شریف ترین است اگر بفرمان فرمانده غیر صالح باشد این بدترین و کثیف ترین و ننگین ترین است .

امام صادق (ع) کتابی دارد این کتاب را حسن بن علی بن شیعه در تحف العقول آورده است این کتابی است در مکاسب و عموما ائمه ما را وی می آمده از آنها سئوالاتی می کرده جواب می دادند و گاهی اتفاق می افتاده خودشان رساله ای را در یک مطلبی می نوشتند کما اینکه صحیفه سجادیه از نوشته های خود امام زین العابدین (ع) است نه از سؤالات روا، صحیفه فاطمه از همین قبیل است این مکاسبی که منصوب است به امام صادق (ع) هم از همین نمونه است و در آن جا کتاب حقوق امام زین العابدین (ع) هم از همین است رساله الحقوق دارند . در این که چه اعمالی جایز است و چه اعمالی جایز نیست این کتاب فصل ، فصل دارد یک فصلش هم فصل الولایه است که چه نوع ولایتی از نظر شرع مباح است و چه نوع ولایتی حرام ، و چه نوع ولایتی واجب است می گوید ولایتهایی که حرام است . ولایت ولات الجور یعنی رهبری والی های جائز و ولایت ولاتهم و ولات ولاتهم خودشان ، ولایتهای زیر دست زیردست تا برسد به پایین . می گوید کل همکاری به هر شکل با والی جائر در کمترین کار را می گوید حرام است . شیخ انصاری در کتاب مکاسبش که از کتب درسی حوزه علمیه است همین مطلب را نقل می کند که ولایت ولات جور به هر شکلی حرام است و بعد امام استشهاد می کند . دلیل می آورد که چرا حرام است می گوید . لان فی ولایت ولا الجور امحاءالحق در ولایت ولات جور حق محور است نتیجه اش است که اسلام از مسیر خودش منحرف بشود و کل شرور صورت بگیرد در تائید همین مطلب که ائمه نسبت به ولایت ولات جور چه قدر شدت عمل دارند مثالهایی است یکی از آنها این است که در مکاسب شیخ هم آمده . یکی از خدمه و موالی ائمه اطهار کسانی که در خانه شان گاهی کار می کردند همکارهایی داشتند با ایشان ، او نقل می کند که من یک وقتی شدیدا تنگدست شدم و نیاز به کمک داشتم و امام صادق (ع) را منصور احضار کرده بود به حیره جایی نزدیک بغداد بعد هم با احترام ایشان را برمیگرداند عموی منصور که سپهسالار بود این خدمت امام صادق ادب می گیرد و من خضوع او را میدیدم اسمش علی بن عبدالله است پیش خود گفتم اگر به امام بگویم سفارشی بکن به این سپهسالار منصور که هر روز خدمتتان می آید او کارهای زیاردی دارد که اگر یکی را به من واگذار کند من مشکلاتم حل می شود مسائل اقتصادیم منتفی می شود این مطلب را چند بار به حضرت تذکر دادم یک وقتی ایشان می آید یک توصیه ای بکنید به من کاری واگذار کند و حضرت توجهی نمی کرد پیش خود گفتم که ما خانواده مان را در راه اینها دادیم عمرمان را در خانه اینها صرف کردیم ایشان مضایقه می کند از یک کلمه ای که می خواهد به این علی بگوید وقتی پیش خود این چنین گفتم از این جهت ناراحت شدم که شک کرده بودم در صلاحیت آنها و دیدم اعتقاداتم دارد متلاشی می شود از این بابت آمدم خدمت ایشان که توضیح بخواهم گفتم یابن رسول الله دارم هلاک میشوم برایم مشکل است چند بار به شما گفتم و توجهی نکردید با اینکه برای شما کار ساده ای بود حضرت فرمود متوجه شدم دفعه اول دفعه دوم دفعه سوم و تعمدا چیزی نگفتم بعد فرمود والله اگر آنچه در روی زمین و در جهان شماست به من ببخشند و در مقابل ازین بخواهند ان ابرع لهم فلما او اصلح لهم دوانا او اوصلی لهم واسطتا خدا شاهد است اگر همه چیز را به من بدهند تا من یک قلم برای آنها بتراشم یا دواتشان را برایشان اصلاح کنم دوات در قبل یک چیزی مثل پارچه ای توی ظرفی که مرکب تویش است می ریختند که نوک قلم به ته ظرف نخورد و آسیب نبیند به پارچه بخورد و رطوبت پیدا کند و با آن چیزی نویسند به این اصلاح دوات می گویند . یا پشتی آنها را جابجا کنم بنشیند من این کار را نمی کند من چون به ما خدمت کردی تو را به این آتش واگذار کنم ؟ تو را جهنمی کنم ؟ بعد از اینهمه خدمت که به ما کردی ؟ والله این کار را نمی کنم این شدت اجتناب آنها را قبول کردن ولایت از همین ولات جور بود .

یا در جهاد شکرت کردن وقتی رهبری بدست غیر از فقیه عادل است این باز در کافیست ضمن اعتراضی که کسی به علی بن الحسین (ع) می کند که یا علی اقبلت الی الحج ولینه و ترکت جهاد و صعوبته جهاد چون مشک بود و خطری بود رهایش کردی و آمدی حج بکنی چون بی خطر بود ؟ در حالیکه خدا آن وعده ای را که به اهل جهاد داده است به هیچ عبادتی دیگر این چنین تضمینی نداده است . ان الله اشتری من المؤمنین اموالهم وانفسهم بان لهم الجنه یقاتلون فی سبیله فیقتلون و یقتلون خدا از مؤمنین جان و مالشان را خریده که بهشت مال آنها باشد در راه خدا قتال می کنند . در راه خدا می کشند و کشته می شوند و عدا علیه حقا فی التورات والا نجیل والقرآن و من اوفی بعهده من الله فاستبشروا بیعکم الذی بایعتم به و ذالک الفوز عظیم بهترین معامله جهاد است به این معامله دلخوش و خرسند باشید و این بزگترین سعادت است و کی ما نسبت به حج این چنین تشویق و ترغیب داریم . وقتی مطلبش تمام شد حضرت گفت آیه بعدش چه می گوید ؟ بخوان گفت . التابئون العابدون السائحون الراکعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر و الحافظون لحدود الله

حضرت فرمود : هولا گفتی حافظون لحدودالله همین جا صبر کن این تفسیر می کند این جهاد را که وعده داده جهادی که تشویق شده یعنی این جهاد تائبون جهاد عابدون جهاد سائحون یعنی اگر اینها نبود آنجاها جهاد اساسی نیست الراکعون الساجدون امرون بالمعروف و الناهون عن المنکر و جهاد حافظون لحدودالله آنهائیکه حدود را می شناسند و هم به آن متعهدند بعد حضرت فرمود هر وقت ما دیدیم جهاد تحت نظر کسانی اداره می شود که حافظ حدودالله هستند حج را رها می کنیم و رو به جهاد می کنیم اما اگر دیدیم تحت نظر کسانی اداره می شود که حافظ حدودالله نیستن دجهاد را رها می کنید رو به حج می آوریم پس بر می گردد همه اش به این مطلب که مسئله رهبری و اینکه در راس هست چه ویژگی هایی داشته باشد در نتیجه عمل در صحت عمل در قابل . قبول بودن عمل تاثیر سرنوشت سازدارد پس انسان ارزش عملش به این است که تحت ولایت آگاه او باشد یعنی اگر عمل از آگاهی صورت بگیرد ارزش دارد اما اگر همین عمل ناآگاهانه صورت گرفت هیچگونه اجری ندارد معنی آگاهانه صورت گرفتن یعنی چه ؟ یعنی تحت ولایت قسمت آگاه انسان قسمت فقیه انسان باشد . یعنی فرد بداند که این عمل چه اجری داشت و انجام دهد در روایتی که در باره عقل داریم در کافی می گوید انما اثیب بالعقول و اعاقب بالعقول خدا می گوید من حق ثواب اگر میدهم به عقل می دهد و اگر مجازات هم می کنم به عقول می کنم یعنی چه ؟ یعنی به قسمت رهبری . مورد خطاب و تکلیف من رهبری است عمل اگر از روی رهبری صورت گرفت اجر دارد . شخصی که بر خلاف رهبریش عمل می کند من به این تبیه می کنم به این دلیل که رهبریش را تعطیل می کند اما اگر کسی آدمی را کشت آدم خوب را هم کشت اما این دیوانه بود که آدم کشت شما می گوئید روز قیامت این دیوانه را عقاب می کنند ؟ مجازات می کنند ؟ مجازات می کنند دیوانه را ؟ نمیکنند از این جهت می گوید . انما اشیب بالعقول و اعاقب بالعقول ، عقاب اگر می کنم به عقول عقاب می کنم یعنی برای من انسان از آن مطرح است که عقل دارد رهبری دارد و ولایتش بدست عقلش است اگر از ولایت عقل خارج شد من این را بعنوان انسان تلقی نمی کنم . پس برگشت اجر و نتیجه عمل در انسان به مقدار عمل نیست به کیفیت وقوع عمل است از این جهت کسانی در راه خدا انفاق بسیار می کنند در قرآن از آنها ثنا نمی کند کسانی در راه خدا سه تکه نان می دهند خدا از آنها یا می کنند به این دلیل است که برای من چند تا تکه نان داده شده مهم نیست این نان چگونه داده شده است مهم است .

در سوره هل اتی می گوید . ویطمعون الطعام علی حبه میکسنا و یتیما واسیرا انما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاء ولا شکورا انا نحاف من ربنا یوما عبوسا قمطریرا . قوقیهم الله شر ذلک الیوم و لقیهم نضره و سرورا و جزاهم بما صبروا جنه و حریرا .

سخن می گوید از کسانی که طعام خودشان را به مسکین و یتیم و اسیر دادند این خانواده پیامبر (ص) بود یعنی علی (ع) فاطمه (ع) امام حسن (ع) و امام حسین (ع) اینها نانی که داشتند دادند یعنی اینها وقتی بود که هیچ داشتند . حسین و حسن مریض شده بودند و نذر کرده بودند پدر و مادرشان وقتی اینها خوب شدند سه روز روزه بگیرند روز اول که روزه می رفتند علی چیزی نداشت فاطمه از شمعون یهودی مقداری پشم گرفت و گفت برایت رشته کنم و مزد او قدری جو از او گرفت مزد کارش را که نشان میدهد که کار اقتصادی می کردند و پشتوانه اقتصادی مرد هم بودند این جو را خودش پاک کرد و آسیاب کرد و از آن نان پخت و این افطار آنهاست . در موقع افطار سائلی خواسته و گفته که من مسکینم و چیزی ندارم . علی داده و آنها هم به تبعش داده اند . این معنی امام آن هم معنی امت . مقامات آنها چون تحت این رهبری این کار را کرده اند این اجر را دارد و قرآن ثنا می گوید بر اینها مبلغ نان برای خدا مهم نیست نحوه دادنش مهم است . و یطمعون الطعام علی حبه نه ازروی سیری واقعا به آن نان احتیاج داشتند و انسان وقتی کمبود دارد همان تکه نانش را دوست دارد و برایش عزیز است . و یطمعون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسرا انما نطعمکم لوجه الله نگفتند که انما نطعمکم لوجه الله اینچنین بود خدا می گوید از قول آنها چون عمل آنها شهادت می داد تمام وجودشان اینچنین بود که آنچه کردند لوجه الله بود پس این تحت رهبری بوده یعنی رهبر آنها معتهد بود و کارش را لوجه الله کرد وقتی می گوید انما نطعمکم لوجه الله فاعل نطعم نیتی جزوجه الله نداشته یعنی کسی که این عمل را رهبری کرده انگیزه ای جز وجه الله در آن بود ، به این دلیل ارزش عمل می آید بالا لانر…. منکم جزاء و لا شکورا اصلا انتظار پاداش یا تشکر اصلا مطرح نیست اصلا توی خاطر ما این نیست انا نخاف من ربنا یوما عبوسا قمطریر امروز روز تلخی است که ما به این ترتیب با آب افطار کنیم اما ما این را تحمل می کنیم بخاطر خوف از آن روز داریم که آن روز روز عبوس و قمطریر است . وحشت اهمیت دادن به آن روز برای ما سهل کرده تحمل ناراحتی را در این روز پس چون این عمل از روی این چنین نیتی انجام گرفته بود خدا به آن ثنا گفت با اینکه مبلغش مبلغ ضعیفی بود پس مهم در اسلام این است که عمل تحت رهبری صورت بگیرد تحت رهبری آگاه و متعهد و امین وقتی می گوید لوجه الله یعنی رهبر من عقل من که من را به این عمل دعوت کرد قصد انگیزه ای جز لوجه الله نداشت این رهبر متعهد و خالص است و درست در حال اشعار و توجه ان کار را کرد یطعمون الطعام علی حبه شدیدا این نان برای آنها عزیز بود در برخورد بین هابیل و قابیل قرآن چگونه قضاوت می کند ؟

واتل علیهم نبا انبی ادم بالحق اذ قربا قربانا قتقبل من احدهما و لهم یتقبل من الا خرقال لا قتلتک قال انما یتقبل الله من المتقین

ببین ۲ پسر آدم را که قربانی کردند مال یکی قبول شد مال دیگری قبول نشد آنکه قربانی اش قبول نشده بود گفت می کشمت آن دیگری می گفت انما …… من چه کنم ؟ خدا به مبلغ آنچه می دهی توجه ندارد به وجه وجهتی که آن را میدهی توجه دارد . یعنی چه چیز تو را به این قربانی کردن دعوت کرده رهبر تو در انجام این عمل کی بود ؟ چی بوده ؟ ببینید ما رهبری را توی دو قسمت بررسی می کنیم یک دفعه رهبری انسان بر خود انسان یک بار رهبری عالم بر غیر عالم عالم بر متعلم این دو تا از یک با بند دو تا از یک جنسند هر دو از نوع ولایت فقیه است ولایت امام بر رعیت هم جزء ولایت فقیه است از این جهت در لسان اخبار وقتی فقیه گفته میشود . منظور ائمه است وقتی فقها امتی گفته میشود منظور ۱۲ امام است به اینها تعبیر فقیه گفته میشود و حتی الفقیه که گفته می شود در لسان اخبار منظور امام موسی کاظم (ع) است اصلا لسان آنها این است و این ها خود را جزء فقها می دانند اصلا معنی ولایت فقیه یعنی ولایت ائمه یکی است و پس اساس بحث در این است که فشرده کنم نتیجه کلام را که امروز از بحث ولایت فقیه چه بخشی را صورت دادم . پخش کثرت و وحدت بود که این ولایتهای متعدد یعنی ولایت مجتهد بر مردم ولایت امام بر مردم ولایت رسول بر امام ولایت خدا بر رسول که همه بر میگردد به یک وحدت که ولایت الله است که امروز نرسیدم این را توضیح دهم این کثرت به آن وحدت بر می گردد و در مقابلش ولایت ولات جور هم از ولایت شیطان بر انصارش تا ولایت یک رئیس نفسانی بر مرئوس خودش اینها همه اش یک ولایت شیطانی است انشاءالله توضیح این دو ولایت که ما دو ولایت بیشتر نداریم یا این یا آن روز دیگری انشاءالله صحبت می کنم .

جلسه ۲

بسم الله الرحمن و ایاه نستعین انه خیر ناصر و معین

بحث ما در جلسه قبل در این مدار بود که وقتی ما ولایت فقیه را مطرح می کنیم اول ما باید وضع ولایت را به طور کلی مشخص کنیم که ولایت چگونه است جلسله قبل ولایت را به طور کلی مشخص کنیم که ولایت چگونه است جلسه قبل ولایت را در رابطه با توحید بررسی کردیم یعنی موضوع بحث ما این بود که ما وقتی توحید را زیر بنا و اساس تلقی می کنیم این توحید در رابطه با ولایت یک نتکه را به ما می فهماند و آن این است که دو ولایت وجود ندارد . توحید این مسئله را انکار می کند که دو ولایت مستقل اساسی اصیل وجود داشته باشد از این جهت وقتی می گوئیم خدا ولی ماست ان نبی اولی بالمومنین من انفسهم و وقتی می گوئیم اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی الامر نمک و وقتی می گوئیم فقیه ولایت دارد اینجا داریم ۴ ولایت را می شماریم . ولایت الله – ولایت رسول – ولایت امام – ولایت فقیه و از سوی دیگر ما گفتیم ولایت رسول را باید چنان معتقد باشیم که برای رسول ولایتی در مقابل ولایت الهی قائل نباشیم وگرنه دو ولایت قبول کرده ایم یکی ولایت الله ویکی ولایت رسول پس ولایت در رابطه با توحید به ما می گوید ولایت رسول در طول ولایت الله است نه در عرض آن . یعنی ولایتی که رسول بر مؤمنین دارد همان ولایت الهی است که رسول مصب او و مجرای اوست رسول را مسیر ولایت الهی می دانیم مصب ولایت الهی و مجرای او می دانیم در حقیقت رسول وجود و موجودیت و هویت خودش را از ولایت خدا کسب می کند رسول از خدا کسب ولایت می کند و رسول ظهور ولایت الهی است . بروز اوست مطلع اوست . یعنی شما می گوئید رسول از خودش نور ندارد از خدا کسب نور می کند از این جهت در عین حالی که در توحید بیش از یک ولایت را نفی می کنی اما برای آن ولایت مجرایی قائلی که رسول باشد .

و این دو مطلب را می رساند کی اینکه ولایت رسول وابسته به ولایت الله است دیگر اینکه آن کسی که استنکاف از ولایت رسول کند از رسول اعراض نکرده از ولایت الهی اعراض کرده است . وقتی گفتید رسول از خدا کسب نور می کند و ولایت او انعکاس ولایت الهی است در این صورت موضعگیری در مقابل ولایت رسول دقیقا موضع گیری در مقابل ولایت الهی است و شما که در ذهنتان آمده مقابل رسول ایستادن به آن شدت و جرم مقابل خدا ایستادن نیست این خطاست رسول هر چن بنده خداست و خدا کجا و بنده او کجا اما وقتی رسول را بعنوان رسول و نماینده خدا تلقی می کنیم ایستادگی در مقابل نماینده خدا یک معنی دارد ایستادگی در مقابل این شخص منهای سمت رسالتش معنای دیگری دارد.

وقتی رسول را منهای جنبه ولایت و رسالت او مطرح می کنیم می گوئیم او بنده خداست . کو تا خدا ؟ اما وقتی مسئله نماینگی او مطرح شد کجا می توانی بگویی کو تا خدا ؟ انکار او و یعنی انکار خدا ، ایذا او یعنی ایضاء خدا عصیان او یعنی عصیان خدا یعنی درست است که خدا مقام و جلال و شکوهی دیگری دارد و رسول یکی از بندگان اوست اما اگر این خدا یکی زا بندگانش را بعنوان نمایندگی انتخاب کرد از آن پس آن دیگر از حیث نمایندگی آثاری دیگر بر آن بار می شود و یک احکاک جدید اینجا مطرح می شود که انکار خدا زمانی تحقق دقیق پیدا میکند که به معنی انکار رسول باشد و انکار رسول دقیقا نهایی ترین نوع انکار خداست و چرا؟ چون یکوقت خدا بطور ذهنی مطرح میشود ویکبار بطور عینی . وقتی خدا را بعنوان حضور در جامعه مطرح می کنی یعنی حضور رسول بعنوان نمایندگی الهی دقیقا یعنی حضور خدا در بین خلق و انکار ر سمی خدا یعنی انکار رسول کسی که این نمایندگی و این رسالت را پیدا کرده است از این جهت بنده بودن روسول موجب تخفیفی در این جرم نمیشود بلکه شخص موضع او نسبت به خدا از طریق موضعش نسبت به رسول کشف میشود و اگر می خواهی ببینی که کی مطیع خداست . این را باید در ادعا سنجید یا در عمل ؟ انسان در موضعش نسبت به رسول بیانگر موضع او نسبت به خداست ، یا موضع او نسبت به منهای موضع او نسبت به رسول ؟ دققا می بیند انسان موضعش نسبت به خدا فاش نمیشود مگر وقتی که در مقابل رسول موضع گیری می کند . از این جهت خدای تعالی دو مطلب را ذکر می کند . آیه اول سوره انعام است . می فرماید قد نعلم انه لیحزنک الذی یقولون فانهم لا یکذبونک و لکن الظالمین به آیات الله یجهدون .

دقیقا میدانی ای پیغمبر که آنچه مشرکین می گویند تو را محزون می کند پیش پیامبر می آمدند و می گفتند تو مدعی هستی افرا می زنی خبری نیست رابطه ای با خدا نداری می خواهی بر ما ریاست کنی اینها همه اش بهانه است فانهم لا یکذبونک اینها که تو را تکذیب می کنند اینچنین نیست که تو را تکذیب می کنند ولکن الظالمین بایات الله یجهدون این ظالمین به آیات الهی است که عناد و لجاج نشان میدهند می گوید با تو سر دعوا ندارند با من کار دارند که تو را انکار می کنند . منظور او از استهزا تو محکوم کردن من است ( اگر بتو خرده می گیرد من را می خواهد بکوبد اگر بر تو اشکال می کند هدف او منم . من را نشانه رفته است چرا ؟

تو ببین آن وقتی که پیام ما را نمی رساندی کسی بتو زخم زبان می زد ؟ آنوقتی که فرمان ما بر زبان تو جاری نشده بود کسی مزاحم تو بود ؟ کسی روز و شب بتو اذیت می کرد ؟ خون بدل تو میکرد ؟ تو بنگر چرا هدف اینها گرفتی ؟ چرا تیر ملامت آنها تو را نشانه رفته ؟ تو از وقتی سخنگوی ما شده ای این چنین مورد ملامت قرار گرفتی . پس فانهم لا یکذبونک اینها به شخص تو کار ندارند چرا به خودت میخری ؟ چرا ناراحتی از اینهمه بهتان که بتو میزنند ؟ چرا ؟ مگر آنها در تو چیزی دیدند که تو را انکار می کنند آنوقت که رسالت ما بر دوش تو نبود و مبعوث به این رسالت نشده بودی یادت می آید پیش آنها چقدر محترم بودی ؟ چقدر عزیز بودی چقدر هر جا که وارد می شدی نسبت به تو تجلیل می کردند کسی بتو تعدی نمیکرد . امین همه بودی و به امانت معروف بودی . و عزیزترین چیزشان را بتو میسپردند .

تو امانت دار قوم بودی مطمئن ترین و مورد اعتماد ترین فرد این جامعه بودی اما از وقتی که سخنگوی ما شدی حرف ما را بیان می کنی مقصود ما را بیان می کنی از آنجاست که ملامتها شروع شده است زخم زبانها و توهینها و جسارتها شروع شده است . پس تو دقیقا به این نکته توجه کن فانهم لا یکذبونک ولکن الظالمین بایات الله یجهدون هدف و منظور آنها تو نیستی بلکه انکار آیات الهی و ایستادگی در مقابل خداست آنها با خدا حرف دارند و می خواهند با او حسابشان را تصفیه کنند و تو را پیدا کردند بعنوان وسیله ای که بوسیله تو در مقابل خدا بایستند پس اینجا انکار رسول دقیقا انکار خداست یا بعبارت بهتر انکار خدا بطور حقیقی در قالب انکار رسول گنجانده شده است یعنی شخص موضعش در مقابل خدا روش نمیشود تا در مقابل رسول ایستادگی نکند . اگر رسول در میان بود مو ضع انکار انسان در مقابل خدا چگونه بود ؟ چه تجلی داشت ؟ خدایی را که نمی بینی موضع گیری و لجبازیت نسبت به او یعنی چه ؟ خدایی که با تو سخن نمیگوید چگونه با او لجبازی می کنی پس وقتی رسول با تو صحبت کرد آن وقت مشخص می شود که تو با خدا لجبازی می کنی یا نمیکنی پس این آیه که نشان می دهد رسول بعد از رسیدن به نمایندگی انکار خدا یعنی انکار او و ایستادگی در مقابل خدا یعنی ایستادگی در مقابل او .

آیه دوم . النساء آیه ۶۸

فلا و ربک لا یومنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدون فی افسهم حرجا مما قضیت و یسلموتسلیما . آیه با( لا ) قسم شروع می شود چون بعدش هم لا یؤمنون می گوید (لا) اول برای توطئه و زمینه چینی آمده است یعنی در مقام انکار شدید است و ربک ( واو قسم ) نه قسم به پرودگارت . این قسمهای خیلی درشت است لا یومنون ایمان به خدا نمی آورند حتی یحکموک فیما شجر بینهم در اینجا می گوید ایمان به خدا در حکم قرار دادن سول تجلی پیدا می کند قبلش ادعا است این ادعا زمانی صدق پیدا می کند زمانی محک و معیار و پیدا می کند اعتبار پیدا می کند حتی یحکموک فیما شجر بینهم که تو را در آنچه در بین آنها راه پیدا می کند منازعه می شود تو را حکم قرار بدهند حکم قرار دادن سول را تنها شاهد بر صدق ادعای ایمان میداند می گوید خیلی ها ادعا می کردند ما به آنچه خدا می گوید مومنیم تجربه آنها به نحوه مراجعه به توست اگر در مسائلی که بینشان اختلاف میشود تو را حکم قرار دهند این مومن به خدا هستند اگر چیزی غیر از تو را حکم قرار دهند این علامت این است که ایمان به خدا ندارند لا یومنون حتی یحکموک فیما شجربیهنم بعد می گوید این یک مرحله است باز به این هم نباید اکتفا کرد پیامبر را حکم قرار دادن هم دلیل کافی بر ایمان نیست یک قید دیگر هم درد ثم لا یحدوافی انفسهم حرجا مما قضیت بعد از اینکه ت وحکم کردی و آنها حکم تو را نشنیدند و تشخیص دادند که نظر تو چیست در خودشان هیچ احساس دشوار از پذیرش نظر تو نداشته باشند می گوید ممکن است ا ظهار تمایل شدید هم نسبت به آنچه گفتی بکنند اما در دل خودشان یک کراهتی هم نسبتب به آنچه گفتی دارند این دلیل این است که ایمان نیست .

ایمان زمانی است که خودشان احساس حرج نکنند احساس هیچگونه دشواری در حکمتی که تو کردی برای خودشان نکنند لا یجدوافی انفسهم حرجا مما قضیت از این قضاوت و حکمی که تو کردی هیچگونه احساس فشاری در درون خودشان نکنند یعنی بیرونشان سند نیست درونشان سند است که هیچگونه احساس تنگی و فشاری در قلب انسان نباشد که کاش آنجوری فرض می داشت آنجوری گفته بوده یک خرده مثل اینکه به حقیقت نزدیکتر بود . این معنایش چسیت ؟ ایمان است آن وقت می گوید ایمان به خداست که حکم پیامبر برایش قانع کننده نیست و بعد می گوید یسلمو تسلیما بعد از اینکه رسول گفته بشوند اینها را تسلیم حکم پیامبر شدن را سند ایمان به خدا می داند کسانی که می گویند ایمان آوردیم یعنی پذیرفتیم شاهدشان باید این باشد . در روزهای اول می آمدند و می گفتند که ما اسلام را این دین را پذیرفتیم این دین را قبول کردیم میگوید علامت پذیرفتن دین این است که یسلموا تسلیما بحکمی که رسول می گوید .

از هر دوی آن آیه استفاده میشود که ولایت رسول یعنی ولایت الله یعنی آن کس دقیقا بولایت خدا گردن نهاده که از ولایت رسول کراهتی و فشاری احساس نکند چون ولایت رسول ظهر و بروز ولایت الهی است یعنی ولایت الهی در صورت ولایت رسول مورد امتحان قرار می گیرد یعنی خدا مردم را نسبت به ولایت خودش از طریق عرضه کردن ولایت رسول امتحان می کند یعنی چه ؟ یعنی کسانی که ادعا می کنید ولایت رسول را پذیرفته اید ولایت خدا را پذیرفته اید محک شما میزان قربتان تقربتان و علاقه تات ولایت رسول است .

آیه سوم . در آیه سوم می گوید الم تر الی الذین یزعمون انهم یومنون بالله والیوم الاخر یریدون ان یتحاکموا الی الطاغوت و قد امرو ان یکفروا . .. می گوید نظر نمی کنی به کسانی که گمان می کنند ایمان به خدا و رسول آوردند ایمان به خدا و روز جزاء آوردند یریدون ان یتحاکمواالی الطاغوت دوست دارند حکم بین خودشان را طاغوت قرار دهند در حالیکه اینها مامور شده بود که نسبت به طاغوت کافر شوند این آیه در ذیلش روایتی داریم که این روایت را در کتاب کافی در بحث قضاء در فروغ کافی نقل کرده که قضاوت پیش چه کسی بردن صحیح است پیش کسی که صلاحیت قضاوت ندراد حکم کردن چه صورتی دارد ؟

در کافیست که دو نفر از مومنین بینشان اختلاف پیش آمد یکی عالم جوری را ، عالم غیر صالحی را فقیه غیر عادلی را پیشنهاد کرد که پیش او رویم و ببینیم او چه نظر دارد . این دیگری گفت بروم از جعفربن محمد سوال کنم این کار را اجازه می دهند ما بکنیم ؟ آمد خدمت امام صادق (ع) و گفت ما د مسئله ای با یکی از برادران دینی اختلاف پیدا کردیم و ایشان فردی را عالم سویی پیشنهاد کردند که مشترکا پیش او رویم و هر چه گفت قبول کنیم . حضرت این آیه را خواند .

گفت اگر این کار را میکردی از مصادیق این آیه بودی الم ترالی الذین یزعمون انهم یومنون بالله والیوم الاخر یریدون ان یتحاکموا الی الطاغوت . توبه عالم سوء که رجوع می کنی و او را حکم قرار میدهی این کسی که فانی در امر الله باشد این کس طاغوت است چون دو چیز که در کار نیست فما ذا بعد الحق الا الظلال مبین . اگر حق نبود جز ضلال آشکار نیست مگر ما دو راه حق داریم مگر ما دو حکم حق داریم وقتی کسی صلاحیت نداشت طاغوت است و می گفت اگر رفته بودی جز مصداقهای این آیه شده بودی که تحاکم بسوی طاغوت برده بودی گفت پس ما چه کنیم ؟ پیش چه کسی برویم گفت : فانظروا من نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا فلیرضوا به حکما فانی قد جعلته علیکم حاکما شما ببینید کی به احکام الهی نگاه کرده حلال و حرامی را که ما از قبل رسول اکرم میگوئیم یاد گرفته باشد به حکومت او راضی باشد و در جمله آخر می گوید فانی قد جعلته علیکم حاکما من او را بر شما حکم قرار دادم و در حقیقت می گوید فقیهی که از ما علمش را خذ کرده باشد و صلاحیت داشته باشد ما او را به این منصب قرار دادیم و اگر به حکم او استخفاف کنید به حکم ما اتسخفاف شده و راد علیه کراد علینا و راد علینا کراد علی الله هر کس که بر حکم این منصوب از طرف ما ردی می کند حرف ما و نظر ما را رد کرده و هرکس که حرف ما را رد کند آنچه که خدا نصب کرده و معین کرده بود آن را رد کرده و رد بر خدا کرده دقیقا نشان میدهند که دو چیز بیش نیست یا الله یا طاغوت .

آنجا که ولایت الهی نسیت ولایت طاغوت است یعنی این قسمت جدید بحث ماست . وقتی گفتیم که یک ولایت بیشتر نیست و آن ولایت الله است و ولایت رسول در طول ولایت الله است و ولایت امام در طول ولایت رسول است و ولایت فقیه در طول ولایت امام است این مطلب را این موضوع تکمیل می کند که انسان هیچوقت از ولایت خالی نیست این را حالا بررسی می کنیم . پس کل ولایت رسول و امام و فقیه تحت چی قرار می گیرد ؟ تحت ولایت ، یکی .

آیه آیه الکرسی اینطور بیان می کند . الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات این آیه می گوید . تو بی ولی نیستی تحت ولایتی هستی که هر لحظه هر زمان و هر مکان یا ولایت الله هستی یا ولایت طاغوت .

اگر از ولایت الله خارج شوی هیچ چاره نداری که تحت ولایت طاغوت بروی . و اگر بخواهی وارد ولایت الله شوی بایستی قبلا از ولایت طاغوت خارج شوی یعنی نه دو ولایت بر توست هم طاغوت و هم الله و نه ممکن است که هیچکدام نباشد . یعنی هم مانعه الجمع است و هم مانع الخلف است .

یعنی این انسان در هر حرکتی قدمی هر موضع گیری که می کند یا در خط طاغوت قدم بر میدارد و حرکتی زا نور بسوی ظلمت یا در خط الله سیر میک ند و حرکتی از ظلمت بسوی نوراست . چرا اینطوراست ؟

چون انسان وقتی دارد عملی را انجام میدهد طبق هدف و آرزو و علاقه ای انجام میدهد یعنی انسان فاقد انگیزه نیست و انگیزه است که عمل را مشخص میکند . و انگیزه است که عمل را علامت گذاری می کند مثل اینکه شما اگر خط بردار می کشید اگر جهتش را بردارید این دیگر ارزش ندارد نمی توانید بگوئید مثبت است یا منفی است کدامیک است . انگیزه ها به حرکت انسان علامت میدهند یا من انگیزه ام از این عمل خروج از تعلقات بیرون رفتن از جو جاذبه تعلقات دنیایی است همین طور که می گوئیم یک سفینه از محیط جاذبه زمین خارج شده و بعد سیرش سریعتر است و پیشرفتش بیشتر است چون از این جاذبه بیرون رفته این انسان آرزوهایی که دارد امیالی که دارد یا در کشش آرزوهای دنیایی است که او را در طیف جاذبه این خاک جاذبه ای این حیات دنیوی و جاذبه نفسانیت فردیت و منیت خودش میکشد هر عملی را که با انگیزه چنین جاذبه ای انجام می گیرد و تحت چنین جویی است این عملی دنیائی فانی ، خاکی و تاریک است هر عملی را که انسان برای خروج از جو این جاذبه و بیرون جستن از فشار این تمایلات و تعلقات و حرکت کردن بسوی فضای بقا انجام میدهد حرکتی است بسوی نور و حرکتی در خط ولایت الهی است .

پس به اینجهت یا برای و به انگیزه بازگشت به خاک و خاکی شدن و در خاک چیزی جستن و آن جلوه هایی که در خاک هست من را فریفته و برای آنها عملی را انجام میدهم اینجا تحت ولایت طاغوت است چرا ؟ چون انسان ورسالتش این است که از این جاذبه ها فراتر رود . و از مجذوب شدن به خاک خودش را بر حذر بدارد الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبد الشیطان انه لکم عدو مبین و ان اعبدونی هذا صراط مستقیم ؟ سوره یاسین آیه ۵۹ و ۶۰

ای آدمیزادها با شما عهد نکردم که این فریب خورده را اطاعت نکنید او دشمن آشکار شماست ؟ و حرف من را گوش کنید این صراط مستقیم است پس اینجا آنکه در این صراط مستقیم نمی آید فرمان ان اعبدونی را طغیان کرده و طاغوت می شود . طاغوت یعنی هر فریب خورده این حیات دنیا هر آرزومند قدرت دنیایی هر آرزومند ریاست دنیایی . این طغیان است فطرت انسان برای گذشتن از وراء این آرزوها آمده است از این جهت کسی از آخرت و حیات اعلی نصیب دارد که علاقه و تعلقش رابه حیات بریده باشد می گوید تلک الدار الاخره نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا والعاقبه للمتقین . دار آخرت به آنهایی اختصاص دارد که بنای علو و فساد در ارض را ندارند یعنی جاذبه علو و فساد فی الارض آنها نفریفته و از جاذبه چنین علویی خارج شده اند اینها حق داشتن حیات آخرت دارند و مجرمین در آخرت آنچه دارند حیات نیست رنجی است المی است آرزوی مرگی است که بدست نمیاید یعنی حیات با محرومیت حیات در آن وقتی که انسان می خواهد این حیات نباشد آن را حیات تلقی نمی کند کما اینکه قرآن حیات دنیایی را که نتیجه و مآلی نداشته باشد آن را هم موت تلقی می کند می گوید . لتنذر من کان حی و یحق القول علی الکافرین (سوره یاسین ) تا هر زنده ای را انذار کنی و بر کافرین حجت تمام شود یعنی کافر را در مقابل زندگان تلقی می کند آنها را به عنوان مردگان تلقی می کند چون از حیاتشان بهره نمی گیرند پس طاغوت یعنی طغیان در برابر جهت الهی پس دو تا ولایت پیش نیست یا ولایت الله یا ولایت طاغوت . ولایت طاغوت چطور است ؟ در ولایت طاغوت وضع نوع دیگریست . شخص احساس آن دارد که یک آرزوهایی او را به نوکری و به خدمت کشیده است . نیرومند بوسیله آن آرزوهایی که در دل ضعیف است ضعیف را اجیر خودش میکند یعنی ضعیف ، ضعیف طاغوتی در حقیقت بعلت پذیرفتن تعلقات زیر بار طاغوئت نیرومند میرود یعنی طاغوت نیرومند با هواها و هوسها و تهدیدها و تطمیعها ضعیف را زیر دست خودش نگه میدارد یعنی این ضعیف در ظاهر زیر سر نیزه است اما در باطن زیر فشار آرزوهای خودش است یعنی ضعیف یک ولایت رو بنایی و یک ولایت زیر بنایی بر روی او حاکم است . یعنی زیر بنای ولایت طاغوت نیرومند طمع ضعیف است و تعلق ضعیف به حیات دنیاست تعلق او به مواد فانی و گذرا است و روبنای او نیرو و شمشیر و سرنیزه فرد نیرومند است . یعنی ضعیف ، ضعف او ریشه ای از خودش دارد ریشه ای از سوء انتخاب خود اوست ه به قوی نیرو میدهد ضعیف را تعلق او ضعیف می کند طمع او ضعیف می کند دلبستگی او به حیات دنیا ضعیف و زیر دست می کند بدین جهت اگر ضعیفی رشته تعلق خودش را به حیات دنیا قطع کند و از جاذبه تعلق به خاک خارج شود این ولایت قوی نسبت او روبنائی فاقد زیر بناست . ولایت قوی نسبت به ضعیف فرو خوهد ریخت شالوده ولایت قوی ظالم به ضعیف مظلوم در رابطه با ولایت طاغوتی تعلقات و دل به حیات دنیا بستن ضعیف است از این جهت هر چند تمام جرائم باید در نامه عمل قوی در ظاهر نوشته شود اما خود این ضعیف و قوی که هر دو تحت ولایت طاغوتی هستند با هم در یک جا مجازات می کند و قرآن می گوید یقول الذین استضعفو للذین استکبرو الولا انتم لکنا مومنین (سوره سبا آیه ۳۰ )

در قیامت ضعفا به مستکبرین می گویند اگر شما نبودید ما ایمان آورده بودیم یعنی ضعفایی که تعلق بدنیا ضعیفشان کرده تعلق به حیات آنها را تحت ولایت قوی قرار داده است از این جهت می گوید قال کل شما همه در این عذابید چه ضعیف و چه قوی چرا؟ چون قوی بدلیل آروزهای دنیایی اراده علو فی الارض و فساد این راه را در پیش گرفت و سر نیزه اش را بر روی افراد فشار آورد و ضعیف هم برای اینکه از این نعمت دنیا محروم نباشد نصیبی از این حیات دنیا برده باشد خط او را پذیرفت .

پس این شدت که ولایت قوی بر ضعیف مربوط به آنچه خود ضعیف می کند و انتخابهایی است که خود ضعیف انجام داده است از این جهت قرآن می می گوید و کذلک نولی بعض الظالمین بعبضا لما کانوا یکذبون به این ترتیب این قانون بدست می آید که ما می بینیم بعضی از ظالمین بر بعضی دیگر ولایت می کنند بخاطر آن اعمالی که کرده اند یعنی یک ظلم ولی ظالم دیگر می شود بخاطر آن جرمهایی که ظالم زیر دست مرتکب شده است می گوید زیر بنای حکومت ظلم قوی بر ظالم زیر دست جرائمی است که ظالم ضعیف مرتکب شده است یعنی ما که او را برای حیات دنیا نیاورده بودیم و راه بریدن این تعلق را به او نشان داده بودیم چرا دل به حیات ببندد تا کوچک بشود . چرا تعلق به دنیا پیدا کند که حقیر شود ما او را حقیر نیاورده بدیم م<

اینجا می گوید وقتی پدر و پسر هر دو تسلیم شدند این اسلام است . و این دو دو مسلمانند در این حالت این معنی اسلام است و این معنی مسلم است . مسلم یعنی پدری که فرزندش را برای ذبح آماده میکند و فرزندی که برای ذبح شدن خود را در اختیار میگذارد . این چنین هستند انبیا که رسالت بر عهده آنها قرار می گیرد یعنی قبل از اینکه یکی از انبیاء به نبوت خودش مبعوث بشود قبلا مرتبه تسلیم خودش را مشخص می کند و در کافی در بحث امامت این روایت را داریم .

اتخذالله ابراهیم عبدا قبل ان یتخذه نبیاء خدا ابراهیم را قبل از ایکه به نبوت انتخاب کند به بندگی انتخاب کرد و شما در نماز خودت می گویی اشهد ان محمدا عبده و رسوله یعنی این رسالت رسالت یک عبد از جانب مولای اوست ولایت یک عبد از جانب مولای اوست پس ولایت رسول اکرمی یعنی ولایت یک عبد یک بنده . از این نظر ولایت ولایت او نیست ولایت ولایت خداست . و به همین جهت است که اگر کسی به این بنده بی اعتنایی کند به خدا بی اعتنایی کرده است . عظیم شدن مخالفت با رسول پیش از آنکه بدلیل رسالت او باشد بدلیل عبد بودن اوست عبد بودن اوست که مسئله را از اینکه مربوط به او باشد خارج می کند چرا؟ چون عبد قیمش خدای اوست صاحب اوست . عبد مطرح نیست مولا مطرح است . دست کم گرفتن عبد دست کم گرفتن مولاست از این جهت است که اگر کسی با او بیعت کند با خدا بیعت کرده می گوید ان الذین یبایعونک تحت الشجره انما یبایعون الله یدالله فوق ایدیهم فمن نکث فانما ینکث علی نفسه ان الله لغنی عن العالمین این کسانی که با تو بیعت می کنند انما یبایعون الله انحصارا خدای به تنهایی را بیعت می کنند . این انما اینجا یک شان بزرگی دارد یعنی اصلا شخصیت او مطرح نیست بیعت صرفا بیعت با خداست یدالله فوق ایدیهم این دست که روی دست مردم بود دست این شخص نبود دست خدا بود از این جهت یدی را که با آن بیعت می کند ید مافوق ید والی است این ید الله می شود بدلیل اینکه این والی عبد باشد اگر این والی ذره ای در عبودیت او خللی وارد شود دیگر ولایت ولایت الهی نیست و امام هم روی همین جهت گفت که اگر فقیه ذره ای دیکتاتوری کند او دیگر ولایتی ندراد. این معنی ولایت است یعنی باید عبد باشد ظرف این ولایت عبودیت و بندگی است بعد می گوید فمن نکث ینکث علی نفسه هر کس که این بیعت را بشکند ضربه ای به خدا نزده است تنها خودش را خرد کرده است ان الله لغنی عن العالمین خدا از عالمین از اهل عالم غنی و بی نیاز است خدا می تواند جای او را به وسیله پاکان پرکند اگر کسی نسبت به چنین ولایتی عار داشت خدا زودتر از او عار دارد .

و اگر کسی احساس استغنا کرد خدا خیلی زودتر از او مستغنی است برای تحت این ولایت آمدن خیلی جا رزرو کرده اند پس این است که اساسا ولایت الهی در ظرف عبودیت بنده نسبت به خدا مطرح میشود تا در شخصی ذره ای عنانیت انا گفتن منیت وجود داشته باشد این ظرف ولایت نیست این شیر تمیز را در ظرف آلوده و کثیف نمی ریزند شیر می برد شیر فاسد می شود .

پس قبلا افراد را پاک می کند وبعد آنهارا ظرف ولایت قرار میدهد حتی تسلیم شدن شرط قبلی ایمان است نه تنها ولایت .

قالت الاعراب امنا قل لم تومنوا ولکن قولوا اسلمنا ولما یدخل الایمان فی قلوبکم (سوره حجرات آیه ۱۱۴ )

بعضی از این تازه مسلمانها اظهار ایمان کردند خدا گفت به آنها که بگوئید مسلمان شدیم تسلیم شدیم حالت جنگی دیگر نداریم با خدا نمی خواهیم بجنگیم هنوز ایمان در قلبتان داخل نشده برای اینکه ایمان به قلبتان داخل شود باید مدتها تسلیم شده باشید . به این جهت ولایت الهی یکی بیش نیست چرا ؟ چون مراتب مادون فانی در مرتبه فوقند عبدند محوند فانی اند حل شده هستند .

خود در آنها مطرح نیست از این جهت تعدد نیست اینکه می گوید الله ولی الذین آمنوا یعنی تنها الله ولی الذین آمنوا است و تو زمانی نسبت به ائمه احساس ولایت می کنی که ولایت آنها را رنگی در مقابل ولایت خدا نبینی تا شخصیت بی رنگ نشود و در صدقه الله و آن رنگ الهی حل نشود این ولایت الهی انعقاد پیدا نمی کند پس اینکه کل ولایت از یکسو یکی بیشتر نیست بخاطر فنا تمام این مراتب در ولایت الهی است اما ولایت طاغوت اینچنین نیست رابطه طاغوت کوچک ما طاغوت بزرگ فنا نیست رابطه اش رابطه وحشت است رابطه او این چنین است . اطاعت صغیر نسبت به کبیر در ولایت طاغوتی به این شکل است که طاغوت صغیر برای حفظ موجودیت خود نسبت به طاغوت کبیر اطاعت می کند فنا نیست زمینه بقاست برای حفظ شخصیت است که طاغوت کوچکتر زیر چتر طاغوت بزرگتر قرای می گیرد در مراتب ولایت طاغوتی طاغوت کهتر اصل بقای خودش است اصل خودخواهی و منیت و نفسانیت است به طاغوت بزرگ برای اینکه من خودش را حفظ کند متوسل می شود برای اینکه رساتر من بگوید طاغوت کوچک نه ایمان دارد به طاغوت بزرگتر عاشق طاغوت بزرگتر است و نه در طاغوت بزرگتر فانی است . هر طاغوت در شخصیت و نفسانیت و من گفتن فانی است از این جهت مبنای روابط طاغوتی دقیقا بر وحشت است نه محبت تا زمانی که به طاغوت … احساس نیاز می کند به او تکیه می کند از او اطاعت می کند از او می پذیرد اما وفا در او نیست صفا در او نیست پیوند در او نیست عهد در او نیست میثاق در او نیست تنها تعادل وحشت است برای اینکه طاغوت زیر دست خودش را بهتر خرد کند برای اینکه استیلای خودش را بر آنچه در زیر دستش است مستحکم تر کند از اطاعت نسبت به طاغوت اعلی استفاده می کند یعنی زور بالا را می پذیرد به امید اینکه زیر دست او نتواند در مقابل او قد علم کند برای خرد کردن زیر دستان خودش است که تا کمر نسبت به بزرگترش خم می شود و شما از میزان تواضعی که طاغوتی نسبت به بزرگترش می کند می توانید ظلمی را که به زیر دستش می کند پیدا کنی . کدخدا هر کدام که رعیت را بیشتر فشار میداد در مقابل ما … بیشتر خم میشد و در تملق او تکبر او دیده میشد و دقیقا در تکبرشان نسبت به زیر دست تملقشان نسبت به بالا دست دیده میشود . هر جا کسی در خط نفس خودش فانی تر است و اساس را نفسانیت و موجودیت خودش گرفته قانونش این است که نسبت به زیر دست جز ظلم و فشار و تعدی مطلب دیگری در نظرش نباشد و در مقابل مافوق جز برخورد متملقانه چاپلوسانه و حفظ خود از سطوت بزرگتر هیچ روشی نداشته باشد این نمونه انسانی است که در ولایت شیطان است و انقلاب یعنی بیرون آمدن یک فرد ازتوجه به نفس و خودخواهی و خودگرایی و وارد شدنش در فنای فی الله و آزاد شدنش از ولایت طاغوتی . نمونه اش را قرآن ذکر میکند نمونه یک انقلاب را قرآن بیان می کند . در سوره قصص این مطلب در سوره های دیگر هم هست همان جریان موسی و فرعون است می توانید با مراجعه به کشف الایات جاهای دیگرش را هم پیدا کنید .

فلما جاء السحه قالواء ان لنا لا جرا ان کنا نحن الغالبون . فرستاد ساحرها را آوردند ساحرها به فرعون گفتند اگر ما پیروز شدیم مزدی داریم ؟ قال نعم وانکم اذا لمن المقربین بله شما زا مقربین هستید قالوا بعزت فرعون انا لنحن الغالبون . این تملق است قسم به عزت جناب فرعون ما پیروزیم . این وضعش است برخوردش برخورد تملق اما همین فرد وقیت منقلب میشود وقتی موسی عصایش را انداخت و وضع دگرگون شد فالقی السحره ساجدین قالوا امنا برب العالمین رب موسی و هارون . این عوض شد به رب العالمین ایمان آورده به رب موسی و هارون ایمان آورده است قال فرعون امنتم له من قبل ان اذن لکم ؟ قبل از اینکه من اجازه بدهم ایمان آوردید؟ انه لکبیر کم الذی علمکم السحر این برچسب را به آنها می چسباند با هم تبانی داشتید قرار با هم گذاشته بودید که او کاری مافوق کار شما بکند او بزرگترتان است او سحر یادتان داده است من دست و پایتان را اینچین قطع می کنم قالوا لا صبر انا الی ربنا منقلبون چه اشکالی دارد ؟ این ایستادگی حالایش یعنی مسلم شدن منقلب الی الله شدن . آن طمع آنوقتش یعنی در ولایت فرعون بودن . اینجا نشان میدهد که انسان وقتی در ولایت نفسانی خودش هست وقتی اساس برای او حفظ حیات و جانش است متاثر از تهدید تطمیع است و وابتسه به تمام این مسائل میشود اما همینکه ایستادگی می کند خوب این سحره وقتی که به فرعون می نازیدند وبه عزت او قسم می خوردند ببینید قسمشان به عزت فرعون است این روی خودخواهی خودش به طرف فرعون آمده است از این جهت می گوید . ان لنا لاجرا ایمان در کار نیست هدف نیست اجرت در کار است اجرتی هم هست خودفروشی است مزد است اجیر شدن است امین شدن است اما این فرد وقتی مومن بالله می شود هیچ تهدیدی بر رویش اثر نمی کند پس نشان میدهد که ولایت طاغوتی طبیعتش این است که طاغوت کوچک برای دوام طغیان ظلم تعدی واجحافش نسبت به زیر دستان خودش نیاز به یک چیزی دارد نیاز به سنگری دارد که آن سنگر را طاغوت اکبر می بیند یعنی در حقیقت هر طاغوتی بزرگتر و کوچکتر برایش مطرح نیست خودش برایش مطرح است نفس برایش مطرح است اگر نسبت به بزرگتر اطاعتی می کند برای آن است که آن اطاعت را وسیله ای برای زور گویی به زیر دست قرار بدهد . در قبل از انقلاب افراد می آمدند دوتا حاوید کدا می گفتند بعد آزاد بودند هر کسی را می خواهند بچپاند چند تا میتینگ می دادند بعد هر جا را غارت می کردند دیگر خبری نبود کدخدا را بیین ده را بچاپ . این بس است یعنی هر کس که بیشتر می خواست بچاپد نیاز بیشتری به این تملقات داشت پس او مطرح برایش نبود . اخلاص نبود طغیان بود منتهی این تملق وسیله ای بود برای بروز آنچه او می خواست پس از این جهت می گوید در آن سو در ولایت طاغوتی کثرت و تصرف از ویژگیهاست ثابت است و یوسف هم می گوید ارباب متفرقون خیرتو اگر از ولایت خدا بیرون آمدی گرفتار ولایتهای متفرق و متنوع میشوی حتی یکی از خصوصیات ولایت طاغوتی این است که وقتی به این طاغوت احترام میگذاری آن طاغوت دیگر بزرگتر تو داد می زند می گوید چرا به او بیشتر احترام گذاشتی او از تو نگران می شود که چرا از او اطاعت کردی طاغوتها اینجورریند . گله این طاغوت از طاغوت زیر دست خودش میکند که چرا از آن طاغوت دیگر اطاعت کردی . و این بیچاره نمی داند به ساز این طاغوت برقصد یا آن طاغوت برقصد از این جهت یوسف می گوید ارباب متفرقون یعنی این طاغوتها هنوز هم با هم هماهنگ نکردند که من چند تا من را جواب دهم و چند تا ارباب را راضی کنم و از چند تا ارباب بخواهم در این کار امضاء بگیریم اما در ولایت الهی می گوید یک رضایت

از امام صادق (ع) روایتی در تحف العقول نقل شده است می گوید .

لا یذهبن بکم المواهب وانه ینال ولا تینا الا بالورع

ای شیعیان من فکر نکنید که دوستی ما چیزی جدا از ورع الهی است و بشما با ادعای دوستی ما چیزی پیش خدا پشیزی تقرب پیدا خواهید کرد ولایت ما ولایت سلاطین نیست ولایت ما تملق ما نیست ولایت ما مدیحه برای ما سرودن نیست اظهار کردن و زیاد اسم ما بردن نیست تظاهر به علاقه ما ولایت ما نیست .

ولایت ما ورع عندالله است لا ینال ولاتینا الا باالورع شما به میزان ورعتان به میزان تقواتان با ما به اتحاد در ولایت میرسی و به ولایت ما می رسی و راهی جز ورع ندارد و شما اگر خیال کردید راه میان بری برای رفتن به بهشت پیدا کردید بجای اطاعت از خدا بجای انجام وظایف دشوار بجای مستحیل شدن در اراده خداوند یک اسمی ببرید و یک اظهاری بکنید و یک تظاهری بکنید از این راه میان بری به مشیت اعلی صعود کنید این اشتباه است چنین چیزی نبوده تنبلی انسان را علاقمند بولایت نکند که فرد بگوید خون دادن سخت است حیثیت دادن در راه اسلام دادن سخت است اما اسم انبیا و ائمه با بردن و قربان و صدقه کردن به آنها آسان است بجای آن راه مشکل بخواهد این راه آسان را بخواهد پیدا کند می گوید این اشتباه بزرگیست آن ولایتی که تو را محفوظ می دارد کلید او ورع است کلید او تقوی است بهر ذره ای که از تقوی تو کسر شود از ولایت تو نسبت به ائمه کسر شده است آسیب دیده است پس این اگر امام صادق (ع) از سنخ ولایت دیگری بود برای او ورع نسبت به خداوند ورع نسبت به ارشد مطرح نبود برای او تملق نسبت به خودش مطرح بود از این جهت می بینیم ائمه اطهار خودشان را فانی کردند و تا موقعی که کسی اسم آنها را ببرد مورد انعام قرار نمیگیرد از امام صادق (ع) در کافی دارد که . در منا است سائلی سؤال کرد چیزی خواست حضرت انگور می خورد حضرت دو تا دانه انگور توی دستش گداشت سائل گفت الحمدالله حضرت بیشتر داد گفت الحمدالله به خادمش گفت از داخل چیزی برایش بیاور بازگفت الحمدالله باز حضرت گفت برو از داخل چیزی دیگری هم داریم برایش بیاور هر چه این الحمدالله گفت برای او هر چه داشت داد تا او دعای برای ایشان کرد گفت خدا جزای خیرت دهد و از حضرت اسم برد و از ایشان تکریم کرد حضرت گفت تمام شد متوقف کرد انعامش را دیگر به او نداد از حضرت سؤال کردند چطور بود ؟ گفت وقتی که اسم خدا می برد وقتی از خدا دیده بود آنچه ما دادیم دیدیم درست فهمیده است .

و ان شکرتم لا زیدنکم شکر آن بود شکر ما نیست ما را اگر ندید این شکر حقیقی است اما وقتی ما را دید و از من تشکر کرد و این شکر خدا نبود از این نظر خدا گفته و ان شکرتم لا زیدنکم قبل شاکر بود که هر چه از ما می دیدید می گفت از خداست پس این است آنها عنایت به آن دارند که فانی در خداست خود برای او مطرح نیست اما در ولایت طاغوت اصول ولایت طاغوت برمنیت و حفظ شخصیت است و در آیه ۵۶ سوره زخرف مطلبی دارد که ویژگیهای ولایت طاغوت را در آنها تحلیل می کند آن در نحوه پیشروی فرعون و اینکه فرعونی در جهان چگونه پیشروی می کند و جامعه چگونه بطرف فرعون پیش می رود و فرعون چگونه در جامعه نفوذ پیدا می کند .

آیه ای است . فاستحف قومه فاطاعوه انهم کانوا قوما فاسقین فرعون قوم خود را تحقیر کرد قوم فرعون اطاعت فرعون را پذیرفتند انه کانوا قوم فاسقین قوم فرعون مردم قاسقی بودند در این آیه نشان میدهد فرعون را بعنوان نمونه حکومت طاغوتی یک طاغوت و قوم فرعون را به عنوان نمودار طاغوتهای کوچک چون می گوید انه کانوا قوم فاسقین آنها هم طاغوت بوده اند طاغوتهای کهتر روش کار برای طاغوت بزرگ این است که طاغوت کوچک را تحقیر کند می گوید روش این است یعنی هر طاغوتی نسبت به طاغوت زیر دستش استخفاف نکند اساس حکومتش متزلزل میشود و حکومتهای طاغوتی تا زمانیکه بر استخفاف بیافزاید و مردم آنها در فسق مستغرق باشند حکومتشان دوام پیدا می کند تزلزل حکومت طاغوتی به یکی از دو امر است یا مردم از فسق خارج شبوند یا طاغوت قدرت استخفاف ار دستش برود . هر چه مردم فاسق تر و طاغوت توان استخفافش بیشتر باشد . دوام چنین حکومت طاغوتی بیشتر است یعنی حیات طاغوت به استخفاف است به کشتارش است اما اگر این مردم بیدار شوند از فسق بیرون روند استخفاف در آنها ایجاد اطاعت نمی کند چون آیه این چنین می گوید که فاسق یعنی کسی که چون مورد استخفاف قرار گیرد به اطاعت شتابد فاسق یعنی کسی که زبان استخفاف را می فهمد و استخفاف زبان رایج اوست . الان در عراق ولایت ولایت طاغوت است مردیم هم که با این ولایت همکاری می کنند طاغوتی هستند اما طاغوت کوچک . استخفاف او به چه صورت است ؟ برای تنبیه مخالفین از خانواده آنها استفاده میکند یعنی می گوید کسی که مخالفت کند به همراهش زن و بچه اش را هم اعدام می کنم این برای بقای خودش باید این استخفاف را تشدید کند اما وقتی استخفاف مراتب خودش را طی کرد و اثر نکرد یعنی به بن بست رسید آنجا متلاشی شدن طاغوت است مثل فواره چون بلند شود سرنگون شود حکومت طاغوتی در نتیجه دوام طغیان خودش روز بروز بر استخفاف برای بقا و دوام افزوده میکند و از این سو مردمی که یک سلسله رنجها برایشان قابل قبول بود وقتی کار بجایی برسد که نتوانند رنج بیشتری را تحمل کنید از اطاعت خارج میشوند .

اشتراک گذاری این مطلب: یاهو مسنجر ایمیل Delicious کلوب گوگل پلاس فیس بوک

برچسب‌ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،